این دیریخت بیلمیرم چی بوده روایت هستش کی میگن آنغور بوده پانگور بوده یر آلما بوده آلما بوده نیمیدونیم حالا چی بوده ریوایتش زیاده
حالا این ایبلیس که حتا در گؤرآن هم آمده که که خیلی بده چی کار کرد اومد به این آدام گفت بیا از این دیرخت به خور این آدام هم گفت : بیاه چی چیو بیا به خور
ابلیس رفت سوراخ حاوا اینجا یه پارانتز باز کونیم بگم که بدبختی این بشر هامش از این زنه که حتی شاعر هم از گدیم گوفته : زن زیبا بوود در این زمونه بلا
حاوا خر میشه گابول میکنه از اون دیرختی به خوره

وقتی که خووورد آدام هم جه لوی شیکمش و نتونست بگیره اونم خوورت آخرش یی ندا اومد قفت : ههووووووهووووو چرا خوووردی ..نت پاره است به روو زمین زیندگانیخ بکن بچه بیار بیچاره بشو گدر اینجارو میدونی
آن وخت بوود که آدام زد تو سریش گفت بچارا شدیم حاوا هم ناریاحات بود که باید از این به بعد کوهنه بهشوره بهچه داری به کووونه به درس بهچه هاش برسه غاذا دوورووست کنه آدام هم که لج کرده خرجی نمی دهه خولاصه ۴ تا بهچه آوردن هابیل گابیل دسته بیل اردبیل
این ۴ تا بهچه مهاجرت کردن آماآآ کوجا ؟
هابیل رفت رفت فیلیسطین شد بهچارا شد بدبخت شد به ناوا شد یتیم اوشاخ گوتی یوموشاخ
گابیل رفت امریکا که کولی بهچه دار شد و بهچههاش هم رفتن ایسرائیل اینگیلیس شووروی آنان سوورا دانمارک
دای این دسته بیل رفت ژاپن اونجارو آباد کرد هامونجور که از ایسمش محلومه مثل توموش شوما (تونبان شما) چخ چخ بیچه کاری و خوبی بود کار کرد مرد شد همه جارو توسعه داد
این اردبیل هم اومد با ما هامسایا شد هر چی بهچه درس نخوون بود مینداخت به ما میگفت از ایرانه هرچی که بچه خوشکیلو توپول درس به خوان بود می گفت مال تورکیه و باکی و اون وراست
خولاصه ی کلام آبول تران نفتی جالان اششک پالان اوشاخ دوشان آروات گاچان ددیخ یالان گئتی شعبونعلی یانونان
حرف های ک دار : حرف رکیک
حسین صافکار : صدام حسین که شهر ها را با خاک یکسان کرد
حق البوق. حق السریع : رشوه
حوری شور : حمام صحرائی
حیات خلوت : سر آدم کچل

قربون اون مردای دل شکسته قربون اون دستای پینه بسته
مردای ده مردای کاه و گندم مردای ده مردای خوان هشتم
مردای پشت کوه مثل خورشید تو دلشون هزار جام جمشید
مردای سوخته زیر نور آفتاب مردای ناب و کم نظیر و کمیاب
کیسه چپق ها به پرشالشون لشکر بچه ها به دنبالشون
بیل و کلنگشون همیشه براق قلیونشون به راه دماغشون چاق
صبح سحر پا می شن از رختخواب یکسره روپان تا غروب آفتاب
چارتای رستمن به قد وقامت هیکلشون توپ تنشون سلامت
نبوده غیر گرده گلاشون غبار اگه نشسته رو کلاشون
کلامشون دعا دعاشون روا سلام و نون و عشقشون بی ریا

خوشا به حال اونکه تومحله اش هوای عاشقی زده به کله اش
این روزا عمر عاشقی دوروزه ایشالله پیر عاشقی بسوزه
بلا به دور از این دلای عاشق که جمعه عاشق اند و شنبه فارغ
تو قلب هیشکی عشق بی ریا نیست حجب وحیا تو چشم آدما نیست
کشته دلبرند و ارتباطش فقط برای برخی از نکاتش
پرنده پر کلاغه پر صفا پر صداقت از وجود آدما پر
دلا قسم بخور اگر که مردی که دیگه گرد عاشقی نگردی
ما توی صحبت رک وراستیم داداش عشق اگه اینه ما نخواستیم داداش
حال کذائی به شما ارزونی عشق ریائی به شما ارزونی
اگر دلت تپید و لایق شدی عزیز من بدون که عاشق شدی

بوی خوش کباب و نون سنگک عطر اقاقیا و یاس و پیچک
بوی گلاب و بوی دود اسفند جمع قشنگ اشک شوق ولبخند
بوی خیار تازه توی ایوون تو سفره ای پراز پنیر و ریحون
بوی سلام گرم مرد خونه تو حوض خونه رقص هندوونه
بوی خوش کتاب های کاهی تو امتحان کتبی و شفاهی
قدم زدن تو مرز خواب و رویا خدا خدا خدا خدا خدایا
آی جماعت چطوره احوالتون چی مونده از صفای پارسالتون
خونه هاتون چراخوش وآبرنگ نیست چی شده خندتون چراقشنگ نیست

گردنتون پیش کسی خم نشه از سر بنده سایتون کم نشه
راز ونیاز و بندگی تون درست حساب کتاب زندگی تون درست
بنده می شم غلام دربستتون پیش کسی دراز نشه دستتون
از لبتون خنده فراری نشه خدانکرده اشکی جاری نشه
باز یه هوا دلم گرفته امروز جون شما دلم گرفته امروز
راست و حسینیش نمیدونم چرابینی وبینی ش نمیدونم چرا
فرقی نداره دیگه شهر و روستا حال نمیدن مثل قدیما دوستا
شاپرکا به نیش مجهز شدن غریب گزا هم آشناگز شدن

مرتبه ادبی این شاعر در ادبیات روم مساوی با مرتبه ادبی و هنری حماسه سرای آریائی فردوسی پاکزاد ماست ویرژیل در ادب روم بزرگترین حماسه سرای ملی و در عین حال از لحاظ لطافت ادبی بی نظیر است همگام با این شاعر در روم قدیم کسی نبوده
متاسفانه اشعار وی را باید به زبان لاتین خواند تا به هنر وی پی برد۱
۱.ملکه ویکتوریا الیزابت لانفورد ترجمه ذبیح الله منصوری انتشارات زرین ص ۵۴۱

به اذنت میشوم داخل ز باب
به یادت میبرم خود را زیاد
به عشقت می روم صحرا چو باد
هر که شد بنده تو اغوا نی
آنکه اغوا نبود نادا نی
گر که نبودی تو مرا عقل کو ؟
روح کجا شد بری از هرچه او
از چه جهت در سرمان شد هوس
عشق تو مارا همگی جمله بس
تا که پرستم تورا زاده دیوا نیم
رشته الفت بگرفت گر زتو عقل که نه من همه دیوانیم
کلمه بخواهد برد اسمت زیاد
آتش دل ها شود آه به فریاد
آری آدمی نهادش همه تو
من زمن و ما زمن و من ز تو
من من ِ من نیست منم درجهان
من من ِ من تا به ابد شدنهان
من که شدم ما تودگرمن نبود
عشق آمد عقل را از سر ربود
تا که عشق تو شود هستی نوع بشر
از ازل تا به ابد نام تو نه یاد تو گیرم زسر

همه روح یک خدائیم
من و تو اگر که ما شیم
بری ازهرچه گناهیم
تا که بوده ایم و هستیم
همه سمتش بشتابیم

دلم گرم باشد وز ازل آرمانم ز سر تا ابد من تورا یاد دارم
گرم یاد آری مرا آری یا نه تورا یاد دارم تورا یاد دارم تورا یاد دارم

گرکه آن نهان است حاجت به بیان است
گرچه با بیان است حاجت به عیان است
آن چه که عیان است چه حاجت به بیان است
بیا به خانه من خانه ات مناسب نیست
همیشه قیمت هر چیزرا به من بسپار
برای چانه زدن چانه ات مناسب نیست
اگر به میکده ات هیچ کس نمی آید
در ورودی میخانه ات مناسب نیست
برای چرخ زدن گرد شمع من آیا
دو بال نازک پروانه ات مناسب نیست
چقدر شام شبت جالب و به موقع بود
زمان دادن صبحانه ات مناسب نیست
برای بار نخستین به دامت افتادم
برای بار دگر دانه ات مناسب نیست
چرا به زلف تو بر می خورد عزیز دلم
تو هم شبیه منی شانه ات مناسب نیست
همیشه مشتری دائم الخمار توام
اگر چه قیمت پیمانه ات مناسب نیست

پسرم عشق که یک حس همینجوری نیست
عشق گنج است ولی رنج دارد
خودمانیم ترا طاقت رنجوری نیست
تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون باده انگوری نیست
بی تب عشق مبادابنشینید به هم
چون که نزدیکی تان نیز کم از دوری نیست
در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون که بی مهر صفا در گل شیپوری نیست
فرض کن نیست هوس آنچه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست
عشق یک چیز لطیف است ضمختش نکنید
عشق یک پرده زیباست ولی توری نیست
خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی
چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست
عشق منظومه زیبای پریشانی هاست
پسرم عشق که یک حس همینجوری نیست
دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ورنه جون همگی دست من اینجوری نیست *
*این مصرع تصویری می باشد باید باشید تا اجرا کنم
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست
دور از آیینه چشم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست
صبحگاهان که بر ارم نفس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست
من که در حاثه چون کوه مقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست
کسیت غیر از تو که از راه وفا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست
دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست
این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست
چشم از افتاده ترین عاشق خود باز میگر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

در زمانهای قديم، سه بزغاله به نامهای شنگول، منگول و حبه انگور زندگی ميکردند. آنها به همراه مادرشان که چون هميشه در مچ سمش پابند ميانداخت و به (بز پابند به پا) معروف بود، در يکی از طويله های شمال شهر، به خوبی و خوشی زتدگی مينمودند.
روزی از روزها (بز پابند به پا) بزغاله هايش را صدا ميزند که من ميخواهم تا (پشمچين گاه) کوچه پايينی بروم. وقتی من نيستم، دست به برق نزنيد، با کانالهای قفل شده ماهواره ور نرويد و در را هم به روی غريبه باز نکنيد.
عد از اينکه شنگول و منگول و حبه انگور مثل بزغاله سر تکان ميدهند که يعنی چشم، (بز پابند به پا) راهی ميشود.
از قضا (يا غذا) يکی از گرگها – که در تمام قصه ها نقش گرسنه و قحطی زده را بازی مينمايند – در همان نزديکيها کمين نموده بود تا دلی از غذا (يا قضا) در بياورد، به صورت (آسه آسه، ريسه ريسه) پشت در خانه بزغاله ها ميرسد و در ميزند.
شنگول و منگول که خيلی بزغاله بودند، حبه انگور را که برای خودش يک پا گرگ بود، ميفرستند که در را باز نمايد.
حبه انگور ميپرسد:کيه کيه در ميزنه، در رو با لنگر ميزنه؟ من دلم میلرزه آه...."
آقای گرگ که زياد به اصول اخلاقی پايبند نبود، به دروغ ميگويد:منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
حبه انگور ميگويد:غلط کردی، ما آيفون تصويری داريم! تو خيلی سياهی ولی مادر ما سفيد بود.
آقای گرگ که خيلی از نظر روحی و شخصيتی آسيب ديده بود، با ( دو پای جلو از دو پای عقب درازتر) فکری ميکند و ميگويد:من مادرتان هستم، فقط 5 دقيقه ای پای اخبار تلويزيون نشستم، سياه شدم. در را باز کنيد.
شنگول و منگول همانطور که پای کانال بزفشن (Boz Fashion) نشسته بودند ميگويند:راست ميگويد، در را باز نما. اما حبه انگور به گرگ ميگويد:"اگر راست ميگويی صورتت را جلوتر بياور تا قيافه ات را ببينم. آقای گرگ با اعتماد به نفس خيره کننده ای نزديکتر ميايد.
حبه انگور ميگويد: صورت تو خيلی جوش دارد، ولی مادر ما هميشه روی صورتش ماسک خيار ميگذارد و کرم پودر ميزند و اصلا جوش ندارد. تو مادر ما نيستی.
آقای گرگ ميرود و چند دقيقه بعد با کلی کرم پودر روی صورتش بر ميگردد و زنگ خانه بزغاله ها را ميزند. حبه انگور ميگويد: کيه کيه در ميزنه، در رو با لنگر ميزنه؟"
آقای گرگ همان ديالوگ اول را تکرار ميکند.
شنگول و منگول ميگويند: در را باز نما، خودش است.
اما حبه انگور ميگويد: اگر تو مادر ما هستی، پس چرا صدايت اينقدر کلفت است؟ صدای مادر ما شبيه صدای بچه های اگهيهای تلويزيون بود، اما صدای تو شبيه صدای علی ميرميرانی است.
گرگ ميگويد: از وقتی بيرون انداختن تف از پنجره ماشين، هفت هزار تومان جريمه دارد، معمولا صدايم ميگرد.
اما حبه ميگويد: اين درست که ما بزغاله هستيم، ولی خر خودتی.
اقای گرگ ميرود يک دور در پارک دانشجو ميزند، باز ميگردد و زنگ ميزند و با صدای تلطيف شده ميگويد:باز نماييد، منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
شنگول و منگول ديگر وقت حرف زدن هم نداشتند. بنابراين حبه ميگويد: صدا و صورت که درست است، حالا دستهايت را جلو بياور.آقای گرگ (ترسون لرزون، يواش يواش) دستهايش را جلو ميآورد. حبه ميگويد: تو مادر ما نيستی. مادر ما هميشه سمهايش را مانيکور و پديکور مينمايد، ولی دستهای تو خيلی عملگی است
آقای گرگ که خيلی عصبانی شده بود ميگويد: اگر نميخواستيد بخورمتان از اول ميگفتيد. ديگر اينقدر بهانه گيری نميخواست.
اما حبه انگور قول ميدهد که اگر مشکل زيبايی دست و پاهای آقای گرگ حل شود، آنها آماده خوردن باشند.
آقای گرگ خسته از اينکه برای يک لقمه گوشت چقدر بايد جان بکند به آرايشگاه بتی ميرود و ناخنهايش را مانيکور و پديکور مينمايد.
آقای گرگ با صورتی پر از پن کيک و کرم پودر و رژ گونه، صدای لطيف، دست و پاهای زيبا و در حاليکه با ادا و اطوار راه ميرود، به در خانه شنگول و منگول و حبه انگور ميرسد.
" تق...تق... منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
حبه انگور نگاهی مينمايد و ميگويد: عمرا مادر ما اينقدر شيک بود و در را باز مينمايد.
همين که آقای گرگ ميخواهد وارد شود، يک ماشين شخصی کنار او نگه ميدارد و چند نفر برادر، آقای گرگ را به جرم آرايش زننده و رفتار تحريک آميز کتک مفصلی ميزنند.
قصه ما به سر ميرسد، گرگه به بزغاله ها نميرسد

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:«بله او خلق کرد»
استاد پرسید: «آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟»
شاگرد پاسخ داد: «بله، آقا»
استاد گفت: «اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست ، خدا نیز شیطان است»
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: «استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟»
استاد پاسخ داد: «البته»
شاگرد ایستاد و پرسید: «استاد، سرما وجود دارد؟»
استاد پاسخ داد: «این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟» شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: «در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد»
شاگرد ادامه داد: «استاد تاریکی وجود دارد؟»
استاد پاسخ داد: «البته که وجود دارد»
شاگرد گفت: «دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.»
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: «آقا، شیطان وجود دارد؟» زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: «البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.»
و آن شاگرد پاسخ داد: «شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.»
نام دانشجو : آلبرت انیشتین

عروسک جون عروسک جون دیگه شب شد لالا
به قربون دوچشمونت لالایی کن لالا
عروسک جون گل و پونه عروسک جون مروارید
عروسک جون دردونه شی عروسک جون لالایی
از خدا من نه گل میخوام نه ستاره نه پونه
عروسک جون یه عروسک منو کرده دیونه
عروسک جون کبوتر شی رو بوم ما بشینی
از روی اون ابرا پا شی رو بوم ما بشینی
از خدا من نه گل میخوام نه ستاره نه پونه
عروسک جون یه عروسک منو کرده دیونه
![]()
باز باران با ترانه با گهر های فراوان
میخورد بر بام خانه یادم ارد روز باران
گردش یک روز دیرین،خوب و شیرین
توی جنگل هاى گیلان،کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم،نرم و نازک،چست و چابک
با دو پای کودکانه،می دویدم همچو اهو
می پریدم از سر جو،دور می گشتم زخانه
می شنیدم از پرنده،از لب باد وزنده
داستان های نهانی،راز های زندگانی
برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران،مشت می زد ابرهارا
جنگل از باد گریزان،چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران،پهن می گشتند هر جا
سبزه در زیر درختان،رفته رفته گشت دریا
تود این دریای جوشان،جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران! به!چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی،راز های جاودانی
پند های اسمانی،بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا،زندگانی خواه تیره،خواه روشن
هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا

کلنگ توسعه بوسید تربت قم را
خراب کرد ز پی خانه های مردم را
در این معامله رفتند با خیابانی
به جمکران برسانند مرکز قم را
چنان به بیل تمدن به خاک نقب زدند
که روی خاک کشیدند کان کژدم را
دو متر عرصه و تا او آسمان طبقات
کشید تا به فلک قیمت تراکم را
چهار سال گذشت و دهی نشد آباد
خدا به خیر کند چهار سال دوم را
یکی نگفت برادر قسم بخور اما
به احتیاط بپوشان خروس خوش دم را
چه شد در این شب تیره قبای ژنده ما
به دامان که بیاویزم این تظلم را
ولی نه داخل آدم حسابمان کردند
ز ما دریغ نکردند نان گندم را
بیا به توسعه ی دیگری بیاندیشیم
مثالی می زنم ای دوستان تفاهم را
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران) ::
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! ... توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب) ::.

کارگردان /تهیه کننده : سید رضا میر کریمی
فیلمنامه: سید رضا میر کریمی و شادمهر راستین
بر اساس طرحی از سید رضا میر کریمی
مدیر فیلمبرداری : محمد آلادپوش
صدابردار : مهران ملکوتی
منشی صحنه : حسن خدائی
بازیگران : هنگامه قاضیانی/مهران کاشانی/نیره فراهانی/هاله هماپور/نسترن همدم علی/محمدجواد جعفرپور/بهنوش صادقی/محسن حسینی/پروانه احمدی/احمد آکشته.
خلاصه فیلم : فردا برای امیر روز مهمی است او در یک مسابقه بین المللی معماری شرکت کرده است و باید در رقابت با شرکت های خارجی موفق شود همسرش طاهره در پی آن است که محیطی آرام در خانه برایش ایجاد کند اما به خاطر سفر دخترشان و مجلس عروسی که در همسایگی آن ها در جریان است با مشکلات زیادی رو به رو می شود
پنجمین فیلم بلند سید رضا میر کریمی
نیاز یعقوبشاهی
گزینه سروده های شاعران امروز ایران
برای هر سراینده زندگینامه ای کوتاه و نیز سیاهه از نام دفترهای شعری او به ترتیب تاریخ انتشار همراه با اشاره ای گونه ای به آثار غیر شعری او فراهم آورده است و برای آشنائی بیشتر خوانندگان باسرایندگان سودمند است دیدگاه هر شاعر را در مورد غزل غزلواره عشق و یا شعر عاشقانه و... آورده است وبه منظور ارزیابی و معرفی هر شعر هر سراینده چند خطی نیز از زبان نویسنده پس از زندگینامه او آمده است.
درباره نگریستن
جان برجر
ترجمه فیروزه مهاجر
دیدگاه های جامعه گرایانه و مصالحه ناپذیر برجر چنان است که بسیاری اورا به چشم پرنفوذترین منتقد هنر می نگرند
در این کتاب برجر به توضیح درباره مسائل مختلف و حرفه ای عکاسی پرداخته وما رابه قوی تر کردن دید و مشاهده دقیق تر رهنمون می کند
این کتاب را نشر آگاه که از برگزیده ترین ناشران چند سال اخیر بوده در زمستان ۱۳۸۰ به چاب دوم رسانده است
این کتاب برای دانشجویان رشته های هنری و علاقه مندان به عکاسی توصیه می شود
ما نیز مردمی هستیم
امیرحسین چهل تن . فریدون فریاد
گفتگو با محمود دولت آبادی
انگیزه اصلی این گفتگو انتشار چهار لد نخستین از رمان ده جلدی کلیدر بود اما زمینه های گفتگو از چنان عامیتی برخوردار است که نه تنها به تمامی رمان بلکه با آثاری بعدتر از دولت آبادی نیز بی ربط نخواهد بود
حاصل این گفتگو نگرشی است دوباره به انسان و ادبیات و جهان در کل و بخصوص دولت آبادی و ادبات معاصر ایران
درباره گسستگی احتمالی گفت و گو در اقسام مختلف کتاب ناشی از طولانی بودن مدت مصاحبه می باشد و وقفه هائی که در آن به علت برخی مسائل رخ داده است
فلسفه - روانشناسی
فروید
تعبیر خواب فروید
وبیماریهای روانی
ترجمه ایرج پورباقر
این کتاب را فروید همواره بزرگترین کتاب ومهمترین اثر خود می دانس و چندین بار در آن دست برده است و دوبار آنرا به چاپ رسانده است و در تدوین این کتاب تمامی نظرات و ابتکارات خود را مدون نموده است به عقیده من این کتاب اتاق عملی است که روح آدمی را در آن جراحی و به صورت اوراق ساخته است و جراح نخست به کوچکترین پیچ و مهره این ماشین حیرت آور روح پرداخته است و آنرا توصیف کرده بعد جراحات آن را با شکیبائی باور نکردنی کشف کرده و بر آن مرهم گذارده است و ان گاه شما را به آشنائی با روح خود با همه جزئیات و شگفتیهای آن دعوت نموده است ...
فروید می گوید : کودک پسر با پدر مخالف است زیرا او را رقیب عشق و محبت خود نسبت به مادرش احساس می کند و روی همین وسوسه بعید نیست دست به ارتکاب جنایتی بزند اما در عین حال با شیوه تربیتی خاص می توان ازین حس رقابت کودک استفاده کرد و از چنین کودکی مخترع و مکتشف محقق و دانشمند و بالاخره مردی نجیب و نات دهنده و انسانی دوست داشتنی ساخت
سقراط می گفت انسان اگر بدی را می شناخت به بدی نمی گرائید و مرتکب آن نمی شد او به خلق پند می داد و از مردم می خواست خود را بشاناسند
فروید کسی است که می خواهد راه های خویشتن سازی را به انسانها آموزش دهد
اگر آن مرد شوخ بداند چرا شوخ است و شوخی میکند و دیگران بدون هراس از گزند زبان وی به شوخی هایش می خندند اگر ان زن علت حسد ورزی خود را بداند می تواند خود و خانواده اش را از گزند حسد ورزی خیش مصون بدارد
این کتاب انگار کتاب روح یک به یک ماست فروید در این کتاب رویا ها را می شکافد و جزء جزء رویاهای بسیاری را تفسیر می کند این قصه گوی دانشمند به اثبات می رساند که رویا یک چیز بی معنی نیست
در این کتاب می توانید علت بسیاری از مسائل و مشکلات روح خود را دریابید متن این کتاب برای افرادی که فرصت یا بعضا حوصله تفکر در باره متون کتب را ندارند توصیه نمی شود
چت اوغلی : پسر کودن
چترال : گیج و منگ
چترباز : مفت خور
چخ چخی : بسیار عالی
چراغ : آدم مشهور
چراغخانه دار : مسئول گرم کردن غذای افراد در خوابگاه ها
چهار عمل اصلی : تریاک . هروئین . حشیش . مشروب
چه خر گاوی : خیلی احمق
جدولی : آدمی که فقط دارای معلومات عمومی بالاست . غیر متخصص
جسوف : جو گرفتگی
جمالت یف اف : حاظر نیستم قیافت و ببینم
جواد ارجینال : خیلی جواد
جواد مخفی : روستائی که ادای شهری ها رو در می آورد

بینی هیچ کس اندازه خرطوم نبود
هیچ کس با تو و با بینی تو کار نداشت
هیچ چشمی به سر بینی تو زوم نبود
بس که مردم دلشان بود بزرگ از این روی
وسط چهره دماغ آن همه معلوم نبود
بود معلوم ولی منظره خوبی داشت
دیدن منظره ی خوب که مذموم نبود
بحث درباره ی اعضای دگر رایج بود
صحبت از بینی پرمسئله مرسوم نبود
باد اصلاح که آمد به دماغ آفت خورد
پیش از اصلاح چنین زخمی و مصدوم نبود
حیف شد بینی بیچاره پس از اصلاحات
دیگر اندازه ان بینی مرحوم نبود

تپه نریده باقی نگذاشته : خلافی نیست که انجام نداده باشد
تخم ادیسون : لامپ
ترافیک عضله : به کسی که بدنسازی کار می کند اطلاق می شود
تهش خیس : قایق
تفلون : آدم نچسب
تک آور : به کسی که نمرات زیر ده می گیرد
تک لول : آفتابه
تلفن کارتی : شخصی که زود متوجه قضیه ها می شود . آدم زرنگ
تلویزیون محجبه : رادیو

پارازیت : اختلال
پاراشوت : منگ و گی . منگل
پارس خودرو : سگی که در حال راه رفتن پارس می کند
پارسی کولا : سیاه پوست . کسی که دارای پوست سبزه باشد
پاشو تاشو : صندلی سینما
پالیشر : پالیش زن . خود شیرین
پاکستان : حمام
پاکوتا : کوتاه قد
پتروس : فداکار (حسن نگو پتروس بگو )
پدر داگ : پدر سگ
پرچم انفرادی : کراوات
پر شو واکن : کاری بکن برود
پرفسور بالتازار : نادان مدعی دانش
پژو حسرتی : پیکان آردی
پشکل نشان : بی ارزش
پیتزا یومورتا : غذای دانشجوئی
پی ام پی ام : پی = پیر + ام = مرد + پی = پولدار + ام = مردنی
